|
اندروني
لينکدوني
____________________ اندرونيها
____________________ جارچي ها
____________________
BBC |
رويداد|
بامداد|
امروز |
شرق|
صبحانه |
ايلنا |
ايسنا |
راديو فردا |
گويانيوز |
پيكنت |
دانشجويان |
كيهان |
فارس |
بازتاب |
شريفنيوز |
زنان ايران |
تريبون فمينيستي |
شهروند |
تهرانآونيو |
ايرانيان |
وبگردي |
پرسانيوز |
لينكدوني |
سينا |
ايران |
اعتماد |
هموطن |
آيتيايران|
ايتنا|
جامغهاطلاعاتي |
باشگاه انديشه |
دماسنج |
ملي مذهبي |
نداي اصلاحات |
نامه |
كتاب هفته |
وبنوشت |
مردمنگاري از غرب |
فلسفه |
يادداشتهاي پراكنده |
وبلاگ امروز |
|
اینم شد کار
درسته که نجات دادن جون حیوانات و تسکین دردهایی که اونا نمیتونن بازگو کنن و تیمار و التیام بخشیدن به آلام اونا خیلی خیلی برای من لذت بخشه و بارها شاهد عکس العمل ها و نگاههای تشکرآمیز اونا به هنگام رهایی از درد و رنج بودم ولی نمیدونم چرا اصلاً از کار کلینیکی و کار درمانی و به تبع اون کثافتکاریها و بوی گند این کار به شدت بیزارم و چه در دوران تحصیل و چه بعد از فارغ التحصیلی همیشه از این کار طفره رفتم و جیم زدنهای من تو عملیاتهای کلینیکی دوران تحصیل هیشه برام دردسرساز بوده. الان هم که خوشبختانه صبحها تو یه آزمایشگاه دامپزشکی کار میکنم و شب ها تو کشتارگاه طیور نظارت بهداشتی رو برعهده دارم.اما چند روزی هست که به خاطر رودربایستی (درست نوشتم؟!) به یکی قول دادم که تو کلینیکش مشغول بشم و الان مدام ه خودم سرکوفت میزنم که پسر تو که نه از این کار خوشت میاد و نه جزوه های مربوطه رو نگه داشتی و نه چیزی از اصول درمان یادت مونده چرا الکی به مردم قول دادی. خلاصه این چند روزه مغشوشم. نظرات
|
آخرين مطالب
____________________ آخرين اخبار
____________________ |